تلخ
مثل یک قایق بی موج
. سنگین نشسته بود. تلخ
اما نه مثل پوسته بادام
.از درون تلخ بود
تا تکانش بدهد
منتظر دریا بود
. نجات نجات می کرد
می گفت مگرمی شود
. . .بدون عشق زنده بود و
.زندگی نمی کرد
صدایش را به نام
تا کسی خانه نبود
.صدا نمی زد
گفتم اگر فقط خودت را
… یک تکانی بدهی وای
...آنکه از درون موج می زند نمی دانی
.بر خشکی هم خوش می رود